تبليغاتX
زندگی از نگاه تو

زندگی از نگاه تو

بكوش تا عظمت در نگاه تو باشد نه در چيزي كه به آن مي نگري...

اعراب به ما آموختند به جای خوراک بگوییم غذا، که خود به شا ش شتر می گویند.

اعراب به ما آموختند برای شمارش خودمان به جای تن، نفر را که برای شمارش شتر استفاده می کنند به کار بریم.

اعراب به ما آموختند بگوییم شاهنامه آخرش خوش است، چون آخر شاهنامه ایرانیان از اعراب شکست می خورند.

.....

آیا زمان آن نرسیده فرهنگ ریشه ای خود را از این همه نا آگاهی رها کنیم؟؟؟؟؟


برچسب‌ها: اعراب, خوراک, غذا, شتر, شمارش, تن, نفر, شاهنامه, ایرانیان, فرهنگ, آگاهی
+ نوشته شده در  شنبه 1391/02/23ساعت 14:16  توسط پارميس   | 

گويند:  هر آن كس كه با پرهيزند آنسان كه بميرند بدانسان برخيزند
ما با مي معشوق از آنيم مدام باشد كه به حشرمان چنان برانگيزند
+ نوشته شده در  دوشنبه 1391/02/11ساعت 16:21  توسط پارميس   | 

خيلي از يخ كردن هاي ما از سرما نيست!!!
لحن بعضي ها، 

زمستونيه...

....

آبي باش...
 مثل آسمان...
تا عمري به هواي تو
"سر به هوا باشم"

....

نه صدايش را نازك كرده بود
نه دستانش را آردي...
از كجا بايد به گرگ بودنش شك ميكردم؟؟

...

اگر درد داري 
تحمل كن...
روي هم كه تلنبار شد
ديگر نميفهمي كدام درد
از كجاست...
كم كم خودش...
بي حس ميشود!!

....

برهنه ات ميكنند 
تا بهتر شكسته شوي
نترس، گردوي كوچك!
آنچه سياه ميشود...
روي تو نيست، دست آنهاست

...

یادم نرود که: من تنها هستم... اما تنها من نیستم که تنها هستم!

+ نوشته شده در  دوشنبه 1391/01/21ساعت 11:42  توسط پارميس   | 

سال کبیسه اژدهاییتون مبارک!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1391/01/16ساعت 14:14  توسط پارميس   | 

آره

باید خودمو پیدا کنم

همیشه عاشق اون رفیقی ام که با سیلی می زنه تو گوش آدم...

یه قدم پرت می شم عقب

تو سرم یه چیزی تکون می خوره

ولی یادم میاد که هنوز زنده ام.

مرسی رفیق که یادم آوردی هستم.

خیلی بده که وقتی می رسم آخر خط می نویسم.

.

.

.

به جای فرو بردن حجم تنهایی تو تخت دو نفره ای که وقتی برمی گردی کسی اونورش نیست، می خوام از شروع روز تازه بگم.

از بلبلها که آواز می خونن

از بهار که داره میاد و خورشید گرم مهربان و درخت ها که شکوفه میزنن و گربه ها که هی می پرن رو همدیگه.

گور بابای تنهایی ما.

بی خیال سکوت کشنده خونه.

بی خیال دختری که داره می ره تو سی سالگی اما هنوز دلش رو تاب کودکی هاش بالا و پایین می ره.

آره باید یاد بگیرم به جای نگاه ممتد و خیره و سرد و بی روحم به آدمها، لبخند بزنم به همه.

و...

مرسی رفیق

+ نوشته شده در  سه شنبه 1390/12/16ساعت 12:0  توسط پارميس   | 

اگر می دانستی چه غوغایی در دلم بر پا کرده ای،

اگر می دانستی ...

در کلمه نمی آید حال دلم،

حال عاشقی.

تنها زمانی که در آغوشمی، آرامم. لحظه های دیگر تقلای جان دادن است.

قلبم است که تا گلوگاه بالا می آید و راه نفس می گیرد.

و درد زمانی است که نمی دانی با دلم چه کرده ای.

اگر می دانستی...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1390/09/17ساعت 11:31  توسط پارميس   | 

گاه

برخی سفرهای شبانه،

برخی کوپه های قطار،

برخی پرسه های شادی بخش،

برخی رقص های حتی نه چندان بزرگ...

بهتر است از ادامه سفر!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/09/09ساعت 14:4  توسط پارميس   | 

قطار می رود

تو می روی

تمام ایستگاه می رود

و من چقدر ساده ام که سال های سال

در انتظار تو

کنار این قطار رقته ایستاده ام.

و همچنان به نرده های ایستگاه رفته تکیه داده ام..

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/09/09ساعت 14:2  توسط پارميس   | 

هواپیما بالا و بالاتر

و من بیشتر و بیشتر دوستت دارم!

تجربه ای جدید..

عشق زنی در سی هزار پایی.

از هواپیما عاطفه ها شکل می گیرند و عشق از غبار زمین خالی می شود....

هر فرودگاهی که پیاده شدم، در چمدانم، تو...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/09/09ساعت 14:0  توسط پارميس   | 

دانشمندی را دیدم به کسی مبتلا شده و رازش برملا افتاده جور فراوان بردی و تحمل بی کران کردی. باری به لطافتش گفتم دانم که ترا در مودت این منظور علتی و بنای محبت بر زلّتی نیست، با وجود چنین معنی لایق قدر علما نباشد خود را متهم گردانیدن و جور بی ادبان بردن. گفت ای یار دست عتاب از دامن روزگارم بدار، بارها درین مصلحت که تو بینی اندیشه کردم و صبر بر جفای او سهلتر آید همی که صبر از دیدن او و حکما گویند: دل بر مجاهده نهادن آسانتر است که چشم از مشاهده بر گرفتن

روزی از دست گفتمش زنهار

چند از آن روز گفتم استغفار

نکند دوست زینهار از دوست

دل نهادم بر آنچه خاطر اوست

گر بلطفم به نزد خود خواند

ور به قهرم براند او داند

 

+ نوشته شده در  شنبه 1390/07/16ساعت 13:51  توسط پارميس   |